چهارمحال و بختیاری
امروز جمعه  ۷ شهريور ۱۴۰۴
به گزارش روابط عمومی جمعیت هلال احمر استان چهارمحال و بختیاری امدادگر شهید شکرالله پیکار در پنجم فروردین ۱۳۴۵ در یک خانواده مذهبی در شهر بروجن چشم بجهان گشود و پدرش به شکرانه این مولد به درگاه حق تعالی او را شکرالله نامید این کودک تحت تربیت مذهبی که فرهنگ غالب در محیط خانوادگی بود دوران کودکی را سپری نمود و در سن هفت سالگی درس را در دبستان جمال الدین آغاز کرد از جمله خصوصیات کودکی شهید عزیز بی باکی و نترسی این عزیز بود که به اشکال مختلف در رفتارش بروز میکرد. در اوج گیری نهضت اسلامی‌به رهبری حضرت امام خمینی (ره) نوجوانی ۱۱ ساله بود و با اینکه نمیتوانست در نهضت سهم عمده ای داشته باشد، اما به نوارهای حضرت امام که برادر شهیدش مجید در منزل داشت گوش جان میسپرد و عشق و محبت او را در سینه احساس میکرد تا اینکه انقلاب اسلامی‌به پیروزی رسید او سعی میکرد بتواند با اینکه سن کمی داشت نقشی را در این حرکت عظیم داشته باشد لذا پس از پیروزی انقلاب اسلامی همراه سایر برادران حزب الهی در سرکوبی گروهکها و خصوصاً منافقین نقش مؤثری داشت زیرا او عاشق امام عزیز بود و این فریب خوردگان مزدور دشمنان اسلام و امام پس از گذشت زمان و آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه انقلاب اسلامی ، شکرالله عشق حضور در جبهه و مبارزه با دشمنان کشور اسلامی مان را در سر میپروراند و مصمم بود برای اولین بار که برادر شهیدش مجید عازم جبهه‌های نبرد حق علیه باطل بود او هم عازم شود اما به دلیل کمی سن با اعزام او موافقت نشد وی از این مسئله بشدت متأثر گردید و مدتها میگریست تا بالاخره در سال ۱۳۶۰ در دوره‌های آموزش نظامی‌بسیج شرکت نمود و به عضویت بسیج درآمد و آماده حضور در جبهه نبرد شد. در تاریخ ٦۰/۱۲/۲۲ به همراه تعداد زیادی از نیروهای بسیج که بصورت گروهی و دسته جمعی برای اولین بار از بروجن عازم جبهه بودند به جبهه جنوب اعزام گردید و در لشکر مقدس امام حسین (ع) آماده شرکت در عملیات فتح المبین شد و بعنوان تک تیرانداز در عملیات شرکت کرد و در منطقه عین خوش در محاصره دشمن بعثی از خود رشادتها نشان دادو از ناحیه دست مجروح گردید و برای ادامه درمان به تبریز اعزام و مدتی را در بیمارستان سپری کرد. پس از مراجعت به بروجن با شهادت مجید مواجه شد این شهادت برای او سنگین و پر مسئولیت بود و لذا در درونش کانونی از آتش کینه دشمن ایجاد گردید و علی رغم اینکه از نظر جسمی‌توان کافی و لازم را بدست نیاورده بود به جبهه برگشت و در عملیات بیت المقدس و آزاد سازی خرمشهر شرکت جست و با شجاعتی کم نظیر سنگر برادر شهیدش را خالی نگذاشت . پس از بازگشت پیروزمندانه به بروجن برای ایفای نقش بهتر خود به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی‌بروجن درآمد و قبل از اینکه دوره عمومی‌پاسداری را بگذراند با اصرار و پافشاری زیاد جهت شرکت در عملیات محرم برای بار سوم کوله بار حضور در جبهه را بدوش کشید و در تیپ جدید التأسیس قمر بنی‌هاشم (ع) حضور یافت و با تجربه ای بیشتر درگردان مسئولیت امداد گری را به عهده گرفت و علاوه بر مداوا و کمک به مجروحان خط مقدم جبهه روحیه رزمندگان را نیز تقویت مینمود. شکرا... در تمام این احوال آمادگی روحی و روانی برای پیوستن به لقاءا.. و دیدار برادر شهیدش مجید در ملکوت اعلی را بدست آورده بود و بالاخره در تاریخ ۹۱/۸/۱۹ در تپه‌های عین خوش در حالیکه در شب عملیات محرم مشغول مداوا و مرهم نهادن بر جراحات عزیزان رزمنده بود، خمپاره ٦٠ میلیمتری دشمن به وی اصابت و روح عاشق او به ملکوت اعلی پرکشید و به آرزوی دیرینه اش نائل آمد و با عمل خود ثابت کرد که حاضر نیست حتی لحظه ای سنگر برادر شهیدش را خالی بگذارد و جانش را بر سر این پیمان نهاد. از خصوصیات شهید شهامت و شجاعت فوق العاده ای بود که در هر بار به جبهه رفتن از خود نشان میداد و دوستان همرزمش از پشت کار و علاقه او در امداد رسانی به مجروحان صحنه نبرد خاطره‌ها دارند ، یکی از دلائل این روحیه قابل تحسین اثراتی بود که از شهادت برادرش در او ایجاد شده بود که خود نیز در وصیت نامه به آن اشاره دارد و مینویسد: راه من استمرار خط اولیاءا... و امام عزیز و مجید برادرم میباشد . همرزمان شهید میگویند : شکرا... بابی باکی و شجاعتی کم نظیر و روحیه ای بشاش و تجربه دو عملیات فتح المبین و بیت المقدس او را به رزمنده ای دلاور و دلیر تبدیل کرده بود که قبل از مداوای جسمی رزمندگان روحیه آنها را تقویت مینمود و حماسه سازی آنها را دو چندان میکرد.
به گزارش روابط عمومی جمعیت هلال احمر استان چهارمحال و بختیاری:امدادگر شهید احمد اوشال سال ١٣٤٦ در خرمشهر پا به عرصه وجود نهاد تازه یکساله شده بود که از نعمت مادر محروم شد. کم کم قد کشید و بزرگ شد، تازه ۱۳ ساله شده بود که رژیم بعثی به خرمشهر حمله کرد به همین دلیل شهید همراه خانواده به شادگان عزیمت کردند. اگر چه به شادگان رفت اما دلش روحش, خاطرات کودکی اش را در آنجا جا گذاشت . شاید در دل می دانست که روزی به فریاد (( هل من ناصراً ینصرنی )) امام لبیک گوید و به آنجا باز گردد . بخاطر شرایط سختی که در شادگان برای خانواده جنگ زده‌ها وجود داشت مجبور به مهاجرت به روستای هرچگان شدند.اگر چه شاگرد اول کلاس نبود اما وضعیت تحصیلی خوبی داشت و سیکلش را گرفت تازه ١٦ ساله شده بود که با گرفتن رضایت پدر عضو بسیج روستا شد و بعد از گذراندن سه ماه آموزشی در سن ۱۷ سالگی داوطلبانه راهی جبهه‌های حق علیه باطل شده در آنجا به عنوان امدادگر و تک تیر انداز شروع به فعالیت کرد،پس از گذشت سه ماه از تاریخ اعزامشان در تاریخ ۱۳۶۲/۱۲/۱۷ در عملیات خیبر و در جزیره مجنون با تیر مستقیم میان دو ابرویش به فیض شهادت نائل گشت.